تبليغاتX
گریوان GERIVAN - تولد حضرت علی(ع)
سفر به اردغانی(4)

شادی و غم در قشلاق

 گرچه سفره ی صبحانه وسط است و هر  دو یا چند نفر از هر دری سخنی دارند؛ ولی من هنوز میان لقمه‌های خود طعم گسی از خانه‌های اردغانی را مزمزه می‌کنم. سعی بر فلاش بکی به دوران طوفولیت است اما، صحنه‌ها تار و غباری به عمق ریز گردهای رسیده از غرب ایران به شرق است. عجیب و باورکردنی نبود که بگویم این تاریکی هوا در صبح‌گاه بیست و سوم خردادماه 90 همان شن‌های برخواسته از هور و  تالاب‌های خشکیده در دوسوی مرزهای ایران و عراق باشد، ولی مذاکره با کارشناس آلودگی هوا شک را به یقین رساند که اگر چه موشک‌ها و هواپیماهای صدام نتوانست به نقاط شرقی ایران برسد؛ اما اثرات تخریب محیط‌زیست، آن‌چنان فاجعه بار بوده که بی‌هیچ زحمتی کران تا کران سرزمینم را پیموده تا به همه بگوید، نه‌تنها در عالم معنا و مجازی دنیا دهکده‌ی کوچکی است بلکه در عالم واقع هم، کروه خاکی ما کوچک‌تر از آنی است که تصور می‌کردیم. هر عملی عکس‌العملی دارد. قطع درختان آمریکای جنوبی برای کاشت قهوه و یا ذوب شدن آب‌های قطب شمال و یا از بین بردن تالاب‌ها در عراق و یا صدمه به دریاچه‌ی ارومیه و صدها از این خطاهای انسانی، همه به نحوی در تخریب محیط زیست کره‌ی زمین سهمی دارند. به صورت غبار نشسته بر خاطرات کودکیم کم از فاجعه‌ی ریزگردهای معلق در دور خورشید صبحگاهان دهه‌ی آخر خردادماه نیست. فقط می‌توانم در این شب و روز عزیز یاد کنم از عزیزانم که در چنین شب‌هایی در زیر نور فانوس‌‌های آویخته بر تیرک وسط خانه‌های اردغانی، زمزمه‌های شادی سرمی‌دادند، حتما مرحوم حاج امرخان متنی را از روی دست نوشته‌های خود می‌خواند و بقیه دم گرفته با او زمزمه می‌کنند. صدای پدرم از همه بلندتر به گوش می‌رسد، همان‌گونه که در عزای پسر مولود کعبه، حق‌حق و گریه‌هایش آشکارتر ازصدای بقیه از بلندگوی مسجد جامع گریوان بگوش می‌رسید. من هنوز در اردغانی اصلی دنبال رفتگان یک و دو نسل گذشته می‌گردم؛ شاید یاد آورم چند صحنه از زندگی کمتر از پنج‌سالم را در این محل پیدا خواهم کرد؟ صدای فرمانده‌ی بسیج گریوان برای حرکت، تمرکزم را بهم زد. چاره‌ای نیست برای‌اینکه از غافله‌ عقب نمانم، بسط فکرم را در داخل بقچه‌ی لباس‌های اضافی پیچیده در کوله می‌گذارم و راهی می شوم . شاید خیریتی است که ادامه‌ی رشته افکار را وصل کنم به گفته‌های بزرگان مانده از آن دوران و از خطاهای احتمالی این نقل بکاهم. نقل این داستان در شب خاطره‌های شاد اردغانی‌ها در تولد مولای موتقیان، مصادف است با خسوف کاملی که تا ساعت 5/2 صبح امروز طول خواهد کشید. کاروان ناهمگون بسیجیان دقایقی است که حرکت کرده تا به اردغانی بالا برسد و من ترسم این است که میان ریزگردهای صبحگاهی و خسوف شبانگاهی، و غوطه‌ور در پریشان‌گویی‌های حاصل از غبار ذهن کودکی بمانم و نه‌تنها از غافله‌سالار این سفر که از سفرهای داستان دعوت به سالوک و سفر این‌‌‌‌هفته‌ی تندوره هم دور مانم. پس فعلا برای نماز آیات و تماشای خسوف نهایی قبل از خواب، از سفر اردغان برمی‌گردم. شاید این داستان را کوتاه و به سفرهای بعدی بپردازم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 1:6  توسط الیاس پهلوان  |