اما اینکجا و آنکجا
پردهاول
صبحالطلوع وقتی نفسنفس زنان به منزل برمیگشتم، اینبار آن جوان نمکی را دست به افسار ایستاده در کنار الاغ نحیف دیدم. کمی دورتر در هوای گرگ و میش منتظر همکاری که یافتههایش از محوطهی مجتمع مسکونی را به ارابهی کج و معوج پشت درازگوش منتقل می کرد. به سحرخیزی و تلاششان آفرین گفتم. قطعا آنان ساکن این منطقه نیستند و از راه دوری، به اینجا آمدهاند. خیلی زودتر از من بیدار شده وبیشتر از آنچه من دویدهام، دویدهاند. یحتمل این کار هر روز ایشان است و من نه اگر هم بهخواهم ... آنان تمام روز میدوند تا شکم و شکمها سیر کنند و من این اندک میدوم تا از تمام روز خوردههایم بهرهم برای خوردن. او میدود و من میدوم. اما این کجا و آن کجا.
ما هستیم
پرده دوم
این پرده کمی تا قسمتی بیربط پردهی اولی است. آن جوان را دست به افسار نگه داشته توجهی به دیوار پشت سر ایشان داشته باشیم. روی آن نوشته شده " ما هستیم" این جمله را را در خیلی جاها دیده بودم ولی هیچموقع به اندازهی امروز و روز مرور عکسهای گرفته شده در نیمهی اسفند گذشته توجهم را جلب نهکرده بود. مست مقهور عظمت قلعهی دورهی صفوی در بیرجند، عکسهائی گرفته بودم که آن روز جز دیوار بلند و کاهگلی به چیزی حتی به آدمهای اطراف، در آن غروب زیبا هم توجهی نهکرده بودم. با نگاه امروز غیر ازقلعه باشکوه، پیر زن نشسته بر روی سکوی وسط قلعه و جملهی نا مانوس " ماهستیم" نیز نمایان است. میتوان حدس زد که پیرزن ناتوان از عبور ار راهروهایتنگ و پلهها باریک،از صعود به قلعه باز مانده است. اما این جمله به چه معناست، هنوز برایم نامفهوم است. با توجه به تکثیر آن در سطح وسیع و احتمالا در همهی شهرها شاید از جنس آن جملهی ما میتوانیم، ویا از نوع خواستهی همانهائی باشد که غم نان ندارند. میگویند هستند ولی نیستند. مثل دویدن من ودویدن آن جوان نمکی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط الیاس پهلوان
|