تبليغاتX
گریوان GERIVAN
تقدیم به خاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریزه
  باوجود مراجعه‌‌‌ی افرادزیاد به سایت‌ها و وبلاگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و اظهار نظرهای مختلف و بعضا همراه با تعارفات مرسوم جامعه‌ی ماٰ، بودند وهستند افرادی مثل خاله ریزه  که ضمن تشویق به نوشتن ، راهنمای خوبی برای اصلاح شکل ومحتوای نوشته‌ها بوده‌اند. ایشان من را به خواندن مطلبی، ترغیب نمودند، که ضمن خوشحالی، غصه خوردم از اینکه مطالبی به این مهمی درباب ساده نوشتن در کامپیوتر و برای وب  را که حتی قبل از وب‌لاگ‌نویسی من، انتشارعمومی یافته، ندیده بودم. با همه‌ی بی‌اطلاعی‌ام، همیشه سعی می‌کردم، کلمات را خوب ادا کرده و ویرگول و نقطه را سرجایشان گذاشته باشم. غلط‌های مرسوم درنوشته‌های من همین موضوعی که امروز یاد گرفتم، همیشه رنجم میداد، ولی بی‌اطلاع از طرز نگارش آن بودم. چه جالب شد که کلیدهای شیفت و اس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پیس به دادم رسیدند.ضمن تشکر فراوان از مدیر محترمه‌ی وبلاگ‌خاله‌ریزه دراین امرمهم خود را مدیون ایشان و آقای سیدرضاشکرالهی می‌دانم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 8:50  توسط الیاس پهلوان  | 

زبان پهلوی هرکو شناسد
خوراسان آن بود کزو خور آسد
خوراسان پهلوی باشد خورآیان
کز آنجا خور برآید سوی ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:17  توسط الیاس پهلوان  | 
 این شعر را ازخیلی پیش هر بار خواندم لذت بردم .مناسب دیدم برای دوستاران گریوان هم درج کنم . با سپاس از همشهری محترم جناب آقای سراج اکبری
بازنشستگی 

  روزگاری ما جوان بودیم و حالی داشتیم
صورت عاری از چروک و خط و خالی داشتیم
با حقوق کارمندی تا مجرد بوده ایم
در خیال و وهم خود فکر عیالی داشتیم
هم نفس پیدا شد و امروز و فردا سال شد
سال بعد از جیغ بچه قیل و قالی داشتیم
بهر ثبت نام لیلا و نقی در مدرسه
گشت شهریه گران و نق و نالی داشتیم
تا حقوق کارمندی با تورم جفت شد
بهر خرج روزمره جیب خالی داشتیم
بچه ها کم کم به دانشگاهها راهی شدند
با نداری فکر تحصیلات عالی داشتیم
با ته دیگ آشنا شد پهنه کفگیرمان
گرچه ته دیگی نبود و دیگ خالی داشتیم
تا نوه پیدا شد و لبخند زد , ما بهر او
حسرت یک بستنی پرتقالی داشتیم
رفت فرش زیر پا در راه تحصیل پسر
حسرت با زن نشستن روی قالی داشتیم
این زمان آوا برآمد هان دگر پرواز کن
چون نظر کردیم آنک نیمه بالی داشتیم
گر حقوق کارمندی بهر ما یک بال بود
نصف کردند و تو خود دیدی چه حالی داشتیم
ما ز ِ دولت بهر پیری چشم یاری داشتیم
همقطاران, خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
علی اکبر سراج اکبری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 14:46  توسط الیاس پهلوان  | 

  آن مهم نیست که از ره به چه سرعت گذریم

  آن مهم است که از آنجا چه متایی بخریم

  به امیدی که رسد روزی ودر سایه عدل

گرگ گوید ندریم وبره گوید بچریم

 

هرکسی با خود ودیگری حرفی دارد ، این هم بیانی بود از یک بازنشسته که مسافر کشی می کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:10  توسط الیاس پهلوان  | 
        طرح طوبی از  پروژه هایی است که وزارت جهاد کشاورزی در عرصه مربوط به مدیریت های اموراراضی ، ادرات کل منابع طبیعی و اراضی اشخاص حقوقی وحقیقی اجرا می کند . این طرح ضمن اینکه به افزایش سطح زیر کشت باغات کشور کمک می کند در صورت اجرای صحیح می تواند الگویی برای اصلاح ومدرن کردن باغات باغات باشد . واگذاری زمین دولتی  ، تسهیلات بانکی و یارانه هایی که به این طرح تلعلق می گیرد مشفق خوبی است برای رونق وپیشرفت طرح در راستای اهداف تعیین شده برای آن .

Image(1986) - طرح طوبی سرودکلات
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:38  توسط الیاس پهلوان  | 
                        شعری از شاعرخشتمال  حیدر  یغما  (  ۱۳۶۶-۱۳۰۲ )

 قرعه دانش به نام خشتمالی می زند                 آفرین برخاک شاعر پرور ایران من

من رسالت دارم اندر شعر جای شبهه نیست      شعر من وحی من و دیوان من و قرآن من

مرده ی من بی کفن از فقر باید شد به خاک        با خدای خویش این است آخرین پیمان من

بی تامل خانه بر فرقش فرومی آورم                  گر گذارد نعمت دنیا قدم در خوان من

جایم اندر سینه اهل خرد خواهد بود                من اگر گشتم فنا اشعار جاویدان من


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:39  توسط الیاس پهلوان  | 

                                                طمع

            پیرمرد کیسه نانش را تکان داد ، تکه نان خشکیده ای افتاد . در آب خیساند و خورد . کیسه را روی سنگ پهن کرد و سرش را برآن نهاد .
فرشته ای او را دید ،  دلش سوخت ، به سویش رفت و
گفت : کیسه ات را بده تا از آن بالشت زیبایی  بسازم . پیر مرد کیسه را داد . فرشته دست برد واز ابرهای آسمان برداشت و کیسه را پر کرد و سرش را  گره زد و به او داد . پیر مرد زیر سرش گذاشت وچشمانش را بست و با خود گفت : عجب تجارت پر منفعتی ، من کیسه بدوزم ، او آنها را پر کند ... با این فکر چشمانش را باز کرد و گفت : اگر با من ش...  حرف در دهانش ماسید  ، او رفته بود . برجایش نشست و اطراف را نگاه کرد اثری از آثارش نبود . شک کرد . گره بالشت را باز کرد ، مار وعقرب ها بیرون ریخته از سر و کله پیر مرد بالا رفتند . پیر مرد  تا خواست به خود بجنبد  ، نیش خورد و مرد .  م مسافر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:11  توسط م مسافر  |