طمع
پیرمرد کیسه نانش را تکان داد ، تکه نان خشکیده ای افتاد . در آب خیساند و خورد . کیسه را روی سنگ پهن کرد و سرش را برآن نهاد .
فرشته ای او را دید ، دلش سوخت ، به سویش رفت و
گفت : کیسه ات را بده تا از آن بالشت زیبایی بسازم . پیر مرد کیسه را داد . فرشته دست برد واز ابرهای آسمان برداشت و کیسه را پر کرد و سرش را گره زد و به او داد . پیر مرد زیر سرش گذاشت وچشمانش را بست و با خود گفت : عجب تجارت پر منفعتی ، من کیسه بدوزم ، او آنها را پر کند ... با این فکر چشمانش را باز کرد و گفت : اگر با من ش... حرف در دهانش ماسید ، او رفته بود . برجایش نشست و اطراف را نگاه کرد اثری از آثارش نبود . شک کرد . گره بالشت را باز کرد ، مار وعقرب ها بیرون ریخته از سر و کله پیر مرد بالا رفتند . پیر مرد تا خواست به خود بجنبد ، نیش خورد و مرد . م مسافر
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:11  توسط م مسافر
|